![]() |
![]() |
|
| خاطرات روزانه |
|
کنون
کنون که آرام و آهسته نشستم که چای داغ می خورم با بیسکوئیتی که کش رفتم می گویم و می خندمو شال زمستونی روی مد می خرم ... حواسم پیش مادر ندا هم هست که اگه دخترش بود و اونم حتماْ برای زمستون پالتو می خرید و مادرش هی بهش چشم غره می رفت که خیلی کوتاههههههه!!!! هی به خودم می گم که مادر بنده خدا الان حاضره هی دخترش مانتو کوتاه بخره و آرایش غلیظ کنه و اصلاْ هر کار بدی کنه اما الان باشه !!! یه کم پیش خودم شرمنده می شم اما حواسم هست که فقط یه کم شرمنده باشم هااا !!! راستش از اول زندگیم از اخبار بدم می اومد از اون موقع که بابام با صدای دینگ دینگ دینگ ساعت تلویزیون و آهنگ استرس زای اخبار و صدای لرزانی که هوار می زد " ... عبده و نصره ..." می پرید جلوی تلویزیون و اولش با دقت گوش می کرد و بعدش یواش همونجا خوابش می برد تا وقتی ما قایمکی شبکه رو عوض می کردیم و یهو از خواب می پرید و بهمون تشر می زد که داشته اخبار می دیده !!! از کلهم این سناریو بیزار بودم و از همون وقت کاری به کار اخبار و سیاست و این حرفا نداشتم . یادمه موقع انتخابات دوره اول خاتمی که سنم هنوز یه رای نمی رسید و پیرزن همسایمونو به زور بردم دم مدرسه نزدیک خونه که شناسنامه اشو بیاره تا بتونم من به جای اون تو رای بنویسم " خات.می " بسکه شور حسینی مدرسه راهنماییمونو پر کرده بودو بچه ها بجای عکس فوتبالیستا عکس خات.می جا به جا می کردن !!!! دوره دوم خات.می یادمه اصلاْ رای ندادم اصلاْ تو این باغا نبودم دبیرستانی بودم و به شدت مذهبی !!!! چادر سرم می کردم و دستکش گر چه یه کمم حال و هوای " در پناه تو " داشتم اما یه عالمه ایمان قلبی و این عقیده که من شناخت درست از کاندیدا ندارم !!!!!!!!!! دیگه بعدنا هم همچینی تو صرافت سیاست بازی نبودم و هر بار موقع رای دادن می رفتم به خسر شکیبایی مرحوم رای می دادم !!! این دوره هم که رای دادم و انگیزم فقط این بود که ا.ن نشه!!! نه اینکه باهاش بد باشما احساس خاصی نداشتم فقط تو مدت ۴ ساله دیدم بنده خدا اونقدر هم نتونست جمع و جور کنه کلی بیشتر ترکیده بودیم تازشم این گشت ار.شادم که ما رو سرویس کرده بود باز دوره خات.می از این خبرا نبود !!! یه بار تو پاسداران داشتم از خیابون رد می شدم وسط خیابون اتفاقی یه ماشین گشت بود اونم در حال حرکت !!! مرتیکه از تو بلند گو داد زد "خانوم شال کرم . شالتو بیار جلو" کل ملت برگشتن ببین شال کی عقب بوده؟؟ و من همونجا نابود شدم . یه بار تو تجریش بابت مانتو کوتاه بهم گیر دادن گفتم بگو مادرت برات مانتو بیاره. که گفتم اصلاْ من اومدم تجریش مانتو بلند بخرم بیایید بریم همین مانتو فروشی هر کدومو می گید بخرم و بپوشم مرتیکه دم مانتو فروشی وایساد تا من مانتو بلند پوشیده از مغازه در بیام!!! یه بار تو ونک مرتیکه عوضی موهای از پشت شال بیرون اومدمو با دستای نکرش گرفتو خودش کرد تو یقه مانتوم!!!! جلوی وزارت کشور روز کنسرت چه جوری مجبورم کردن شلوارمو از تو بوتم در بیارمو شلوارم تنگ بود و من به زور و از ترس اینکه نبرم تو ون چقدر زور زدم !!!! ... کلی از این خاطرات دارم براتون خلاصه با خودم تکلیفم روشن بود که رای می دم اونم به کسی جز ا.ن .تو مناظره ها هم بیشتر عصبانی می شدم که دیگه می دونیم شماها قد کلم بروکلی نمی فهمید . این آبرو بری ها رو جمع کنین یعنی اگه می خواستم رو مناظره ها نظر بدم مثه بابام به رض.ایی رای می دادم !! اما ... روزهای قبل رای و تفریح سالم ما خیابون ولی عصر و معجون های خوش مزه با ملت با حال و زنجیر انسانی .روز رای و روش من و مامان وخواهرم برای پیدا کردن صندوق خلوت و دوست پسرم که یواشکی اومده بود تو این مدرسهه و خودکار بدست وایساده بود و نیش باز من و نیگا های معنی دار به هم و صف طویلی از آدمای جیگر طلا که همه کلی با هم مهربون بودن . روز بعد از رای و خاک مرده پاشده شده تو شهر . روزای بعد ترش و صحنه دانشجو های دانشگاه تهران که عین مرغ تو قفس از لای نرده های سبز دستاشونو بیرون آورده بودن و شعار می دادن و یه عالمه گاز فلفل که بسکه چشام اشکی بود صحنه ها همه تو هاله و مه یادمه . روزی که همه رفتیم که فقط پیاده روی کنیم تو خیابون انقلاب و روبان سبز و سیاه به ملت اویزون بود و یکی از دوستامون که تا آخر مونده بود و جلوش یه نفر مرده بود و تا چند هفته تو شوک بود و از ترس اون من بغض کرده بودم . روزی که رفتیم میدوون امام و کلی آروم بود و... خلاصه می خوام بگم من کلن آدم سیاست نبودم و نیستم . یعنی مو.سوی رو هم تا قبل از کاندید شدن نمی شناختم و راستش الانم درست درمون نمی شناسم !!! حتی الا نها هم که بیانیه هاشو می خوام بخونم کلن جز چند خط اولش همتم نمی کشه !!!! شاید اگه شجاع تر بود ... اما وقتی یاد ملتی که جلوم پر پر می زدن و یاد فیلم ندا و عکس سهراب و ... می افتم و پچ پچ های بابا که یواشکی به مامانم میگه چند نفرو تو سیزده آبان گرفتن و برای هر کدوم ۶ سال زندان بریدن !!! یاد اون پیرمرده که گریه می کردو میگفت پسرمو تو انقلاب از دست دادم و نوه ام هم الان گم و گور شده !!! یاد عکس اون دختر خوشکله که زیر چشمم کبود بود !!! یاد اون خانوم پیره که تو شلوغیا دست منو گرفت و گفت بگو دخترمی از اینجا ردت کنم !!!! یاد یه عالمه آدم معمولی و شجاع !!! خوب یه کم از خودم خجالت می کشم گرچه می دونم من و امریکا مثه همیم !! هر دومون هیچ غلطی نمی تونیم بکنیم !!! حالا مثلاً من با وجدان بیدار دارم چایی می خورم این با اون چایی اول پست فرق داره
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 11:52 توسط کی برد |
|
|
حرفی برای گفتن
دقیقاْ روزی که متولد شدم همین امروزه ساعت ۱۱ صبح و لیست دوستامو تو ذهنم بالا پایین می کنم که دیگه کدوماشون زنگ نزدن؟؟؟!!! نشستم روبروی مانیتور و یه دسته از این برگه زردارو بر می دارم از خط تاهشون تا می کتم کناره هاشو جدا می کنم هی فکر میکنم برای بایگانی این برگه ها اصلاْ لازم نبود تخصص داشته باشی همون دوتا دست کافیه حالا چرا من باید این کارو بکنم اونم تو روز تولدم !!! البته این برگه ها رو اونی که پرینت می کنه هم نگاه نمی کنه همینجوری دستور پرینت می ده و قلمبه از تو پرینتر بر می داره می فرسته برای ما !! منم دسته دسته کناراشو جدا میکنم و بایگانی می کنم تاااااااااااا چی بشه لازم بشه یکیشونو در بیارم چک کنم که کجای حساب فلان برنامه اشتباه بوده !! خلاصه فکر می کنم که به دنیا اومدم و همچین کم کمم دارم از دنیا می رمو هیچ غلطی تو دنیا نکردم!!!! هیچکی نفهمید اصلن هستم مثه خیلی از این برگه ها که اصلن نمی دونم چرا پرینتشون می کنیم و بایگانیشون می کنیم ؟؟؟ دپ نیستما کلی خوشحالم که تولدمه و هی دارم فکر میکنم بدم نیستا از زندگی ناراضی ام این یعنی لیاقت بهتر ترشو دارم با این حرفا دل خودمو خوش می کنم . حالا می دونم شما که می خونی بهم می گی اسکل !!! اما یه جورایی دارم فکر می کنم که از این وضعیت فرار کنم از اینکه روزی ۸ ساعتمو فروختم به این رئیس احمقم که اگه بخوام ۵ دقیقشو برای خودم صرف کنم باید ازش اجازه بگیرم . دسته دسته گیسم می ریزه به زور استرس ! خوب حالا فکر میکنم اگه تو خونه ساندویچ درست کنم ببرم دم دانشگاه بفروشم ممکنه بازم درآمد کسب کنم اما اونطوری شغل خودمو دارم و بعد ۴ سال میشم یه ساندویج فروش دم دانشگاهی یه حرفه ای !! حالا درسته ایده ساندویچ یه کم ط.و.خ.م.ی هست اما کلهم دنبال یه تجارت می گردم که مربوط به خودم باشه ! حالا که قراره اصلی ترین فاکتور زندگیم کار باشه پس لا اقل کار خودم باشه دیگه . نه؟؟؟؟ دیشب هم دوست پسرمون ما رو ترکوند کیک تولدی و پاستیل های اضافی که روش ریخته بود و ۴ تا شمع عجیب هم روش روشن کرده بود و عکس یه گربه سفید که با من همزاد پنداریش کرده بودو آهان در جلد دستمال کاغذی که مارکش کپلی بودو از رستورانی که رفته بود کش رفته بود و آورده بود و اون در جلده حکم کارت تولد بنده بود و دیگه عرض کنم که آهان یه دستگاهی هم که لامصب اسمش یادم رفته ولی همون ورژن ارزون تره تردمیل و احتمالاْ با این پیغام زیر پوستی که لطفاْ دوباره لاغر شو !!!! من همش ۶ کیلو اضافه شدم الانم جزو چاقا محسوب نمیشم اما خوب دیگه!!!! خلاصه خجالتمون دادن و آخرش هم اومدیم عکسا و شیرین کاری هامونو ببینیم به طور یهویی رفت رو عکس قبل تر تری ها و عکس یه دختره که تو دوربین دوست پسر ما نمی دونم چیکار میکرد ؟؟؟! ما که به روی خودمون نیاوردیم هر چند که آدم حساسی نیستم ولی هر از چند گاهی آتش به دهاتی بودن و غیرت داشتن و متحجر بودن توم زبونه میکشه !!!! مامانمون هم که مراتب تبریکشو با یه بیت شعر تو صفحه ۲۵ آبان تقویم کنار تلفن با مضمون اینکه شب رفت و عید آمد ابراز کردو صبحی هم یه اس ام اس زد " مامان جان تولد مبارک و داشتی میرفتی گازو هم خاموش کن". دیگه بقیه اش زنگ بود و اس ام اس تبریک دوستان و آشنایان که شاخص ترینش یه شماره ۰۹۱۹ با یه جمله" افکار میشه گفتار میشه عادت میشه شخصیت میشه سرنوشت" که تو اس ام اسش گفت این جمله هه کادو تولدمه و وقتی پرسیدم شما؟؟؟ جواب نداد!! احتمالاْ یه جایی بی شخصیت بازیی چیزی در آوردم یارو خواسته روز تولدم بهم تذکر بده و حالمو بگیره!!!!! دیگه جونم براتون بگه الان عبد الرضا یه دوست مجازی خیلی خیلی باحال بهم یه وبلاگ کادو داد با عنوان فلانی جان تولدت مبارک که کلی کیف بنده اضافه شد!!! آرزو .سرخابی. دگم . خوشبخت . صبا .خانوم خانوما. صبام شمایی خوب !! بابت تبریک تولدم خیلی خیلی خیلی سپاس. دنیام به همین تبریک گفتن ها و تشکر کردنا خوشه دیگه !! ایشالله تولداتون می یام براتون کامنت تبریک می ذارم جبران شه بزرگ شدم دیگه اما خودمم نفهمیدم چه حرفی برای گفتن داشتم!!!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 12:37 توسط کی برد |
|
|
تولدی دوباره
البته بیشتر تولدی ۲۶ باره !!! دوشنبه همین هفته همون روز موعود است که گویا بنده در همین یوم الله قدوم مبارک به این هستی گذاردم !!!! و این روزهای باقی مانده بنده همه چیز رو به فال نیک میگیرم یعنی وقتی می رم خونه می بینم کسی خونه نیست می گم لابد رفتن تدارک تولد بنده رو ببینن حالا نگو که مامان آدم آدمو پیچونده و رفته برای قند عسل گل پسرش عینک آفتابی بگیره یا اینکه تو هفته گذشته ۴ شبش دوست پسرم کاملاْ مشکوکانه زندگی کرد و کلهم نفهمیدم کجا بود خوب با خودم می گم که شب اولش رفته بوده کادو مو انتخاب کنه شب دومش رفته خریده شب سومش حتماً داده کادوش کردن لابد از کادوش خوشش نیومده دوباره شب چهارم داده کادوش کردن !!!! گرچه من نمی دونم چرا این همه زادو و لد تو این ماه زیاده و وفور تولد هستش بنده هم لا به لای همون وفور موجودم !!! اما خودمونیما دیگه روز شماری واسه تولد هم آنچنان کیفی نداره قبلتر ها از یه ماه قبلش منتظر می موندم که آی تولدمه ... بین خودمون بمونه اصلاً روابط عمومیم قوی تر می شد که بقیه تو رودر وایسی همچین کادو تپل تری برام بگیرن گاهاً شده بود دوستامو دعوت کرده بودم خونمون با این پیغام نا نوشته که لطفاً برام کادو بیارین و در مقابل ساندویچ سالاد الویه بخورین !!! اما الان همچین ذوق زدگی ای هم ندارم و دیشب داشتم فکر میکردم که تنها دستاوردای امسالم یه مقدار مش پرتره موهامه و البته یه چند کیلو اضافه شدن و به علاوه ابروهای نصفه که البته این دیگه جدیدترین کار عمرمه !!!! خودمم نفهمیدم که با یه تیغ چرا همچین انتقامی از خودم گرفتم؟؟!! الان به شدت وابسته دوسانت مدادم و اگه برم جایی و یادم بره ببرمش از استرس نابود میشم علی الخصوص که به این عادتم اخیراً پی بردم موقع فکرکردن بالای چشممو می خارونم !! یعنی دقیقاً همون نقطه ابروی مصنوعی !!! تازه کشیدنش هم ماجراها داره این دوتا دمب ابرو با هم یه شکل نمی شن و اصولاً یکیش بالاتره از اون یکی میره و اونقدر این دمبارو بالا پایین می کنم و پاک می کنم که فکر کنم بر اثر فرسایش دیگه تو این نقاط ابرویی رشد نمی کنه آخر سر خودم بی خیالش می شم به این امید که کسی اونقدر تو قیافم دقیق نمی شه کهههههه!!!! و جز این تفاوت های ظاهری از پارسال بنده هیچ دستاورد علمی.فرهنگی.اجتماعی. عشقی . خاصی کسب نکردم!! و همچینم میل به مراسم سوپرایزینگ ندارم دیگه !! یعنی دیگه منتظر یه شب که برم خونه و وقتی در رو باز می کنم چراغا روشن شن یه کیک ۵ طبقه با خامه های سفید و گل های روش و اهل و عیال خونه فشفشه به دست در حالی که آواز هپی برد دی رو می خونن و یه عالمه از پسرای خوش تیپ خوشکل فامیل و محله رو هم دعوت کردن با آهنگ لایت صحنه و روبان های به سقف زده شده و کلی جزئیات ( و هیچ وقتم این آرزوم بر آورده نشد) نیستم. می دونم امسالم مامانم برام یه کیک از این رولتیا می گیره و لابد دو تا شمع هم روش روشن می کنه و یه پاکت که یه چند تا اسکناس توشه دستم میده و دو تا ماچم می کنه و این میشه تولد من که اصلاً اینجوریشم بیشتر دوست دارم .و به همون اس ام اس ها و هفشده تا زنگ دوستای نزدیک تر دلخوشم و برام بسه تا یه ماهم هر وقت یکی از دوستامو می بینم از تو صندوق ماشینشون یا ته کیفشون یه اسپری یا یه مام یا یه تاپ که اندازم نیست یا یه شال لای یه کاغذ کادو بهم می دن و ذوق زدم میکنن گرچه کادوهاشون رو نگه می دارم و سعی میکنم یادم نره که کی چی داده که وقتی می خوام تولدشون بهشون کادو بدم کادو هر کس به خودش ندم!!!اما همینم منو ارضا می کنه و خوشحال میشم دیگه از خدا چی می خوام وقتی آدمای اطرافم شده حتی تو رو دروایسی بهم محبت می کنن؟؟؟ . این مدل تولدو اصلاً بیشتر تر دوست دارم حالا تا دوشنبه دو روز مونده و من منتظر همین مراسمام
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 9:37 توسط کی برد |
|
|
ندارد
امروز پست قبلیمو خوندم . همینطور پست قبلتری بعدشم قبلی قبلی یه رو !!! از خودم نا امید شدم قرار نبود این همه زرد بنوسیم . این اصلاْ روز مزگی نیست !! روز بی مزگیه . روز لوسی . چه می دونم حالا روز یخی . خیر سرم روز اول گفتم می نویسم جهت حال خودم و بعضاْ چهار نفر آدمی که مثه من فکر می کنن حالا می بینم که چه چرت و پرتایی سر هم کردم و به خورد ملت دادم !!! سرو تهشو بخونی دو تا چیز درست درمون یاد نمیگیری. آقا ما اصلنام اینطوری نیستیم یعنی معضل زندگیم کباب تابه ای و چه می دونم چرخه زدن و اینا نیست !!! یه کم آدمم رو کتفم یه کبودیه که الان کم رنگ شده اما همون روز اول یه عکس تمام قد و رنگی ازش گرفتم بعدنا به بچه هام نشون بدم چه ننه نترسی دارن!! که مثلاْ گذشت زندگی منو مثه اون موقع که اونا می بینن پیزوری کرده وگرنه تو جوونیم یلی بودم واسه خودم!!! حالا هر چی بگن بابا این آقا گ.اردیه اگه می خواست بزنه همچین میزد که کلهم کتف چپ نداشته باشی من یکی می گم زد. خوبم زد اما خسته شده بود یعنی از صبحش داشته می زده آخراش به من رسید. آخه مجبور شدم بعد از سر کار برم دیر رسیدم همین خیابون آزادی خودمون بودم دیگه به هفت تیرو اینا نرسیدم اما مثه اینکه اصلش اونجا بوده . من که همین که پام رسید تو خیابون یه دختر خوشکله دوید و گفت بدو حالا داشته باشید منو که ۶۰ کیلو آدم می دووه از ترس اما باتومو که خوردم دیگه با همون ۶۰ کیلو وزن پرواز می کردم و می رفتم تو حیاط همون خونهه قایم می شدم و از شانس قشنگم گاردیا می یان و تو همون کوچه بند و بساطشون باز میکنن و من بیچاره مجبور می شم تا آخر ماجرا با ۸ نفر دیگه تو حیاط بمونیم و هی خنده های عصبی بکنیم و با هر صدا زیر لب فحش بدیم ما که چیزی جز پله های آبی حیاط اون دو چرخهه چیزی ندیدیم اما صداشون می یومد که لامذهبا چطوری آمار ثانیه ثانیه ای می دادن و صدای جوونایی که می گرفتن و سوار می کردن . بعله ترسیدم اونقدر که اصلن می خواستم شب تو همون باغچه هه بخوابم . روم نشد . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 8:51 توسط کی برد |
|
|
هشت هشت هشت هشت
یعنی از اول امسال منتظر این تاریخ گرانبها بودم یه مدت با دوستم شایعه کردیم که اون روز عروسیمونه بعدش دیدم که خالی گنده ای بستیم و دیگه حرفشم نزدیم وسطای تابستون بود که مامانم یه روز شادو خوشحال اومد خونه که قراره با دوستاش برن مشهد اونم تو همین تاریخ سوری عروسیم!! یعنی فهمیدیم تو این روزم مامانمون نیست و تنهایی باید طی کنیم تااااااااااااااااااااااااااا خود خود ۰۸/۰۸/۸۸ که از صبحش با خواهرم هم قهر بودم و تک و تنها رفتم تو آشپزخونه شروع کردم به آشپزی ! اونم چه آشپزیی یعنی روح مرحومه منتظمی پس از فوت در من حلول کرد اولش گفتم خوب یه کباب تابه ای درست میکنم کاری نداره که. پیازو پوست کندم و شروع کردم به رنده هنوز ۱۵ بار بیشتر نبود که دستم بالا و پایین نرفته بود که اشک امانمو برید با خودم گفتم این دیگه چه کاریه این همه تکنولوژی آشپزی تو خونه ! گوشتکوب برقی و برداشتم و افتادم به جون پیازها بعد از چند دقیقه محصول سفید و کف آلود باعث تبریک و تهنیت به خودم به این همه ابتکار تو آشپزی اما وقتی گوشتو اضافه کردم و خواستم با دو تا دست بیفتم تو کارش دیدم ماجرا بسیار رقیقه یعنی اصلاْ کار به ورز دادن نمی رسه همونطوری می شه با قاشق همش زد بازم هم به خودم قره شدم که می بینی چقدر کارو راحت کردی !!!!؟ خلاصه ریختم کف ماهیتابه و با ته قاشق پهنش کردم دیدم چه گرده شبیه صورتک های یاهو دو تا چشم براش گذاشتم و یه دهن گنده خندان و شروع کردم باهاش ارتباط عاطفی برقرار کردن خلاصه رو شعله گذاشتمو با قارچ و گوجه تا حتی بادمجون براش مو و ابرو و کار به جایی رسید براش ریش و سیبیل هم گذاشتم تازه با خودمم می گم که چرا هیچ کدوم از این صورتکا تو یاهو ریشو سیبیل نداره مثلا صورتک برادر بسیجی با گاز فلفل !!! خلاصه ماهیتابه حاویه برادر بسیجی تو یاهو رو گذاشتم رو شعله و برای اثبات ادعای آشپزیم شروع کردم به درست کردن گراته ( این گراته همچین غذای خارجکی هم نیستا یه بار اون آقا خپله تو تلویزیون یاد داد مام یاد گرفتیم منظورم اینه که چسی نمی یام کلاً مزاج ما با آبگوشت و قورمه سبزی ودیگه ته تهش پیتزا سازگاره این سوسول بازی به ما نمی یاد اما حالا یه بار که مامانمون نیست برای بابام یه غذای جدید درست کنم که فردا پس فردا سر مامانمون هوو نیاره بگه این بلده غذا خارجی درست کنه!!!!) بعد از ۱۵ دقیقه رفتم سراغ صورتک برادر بسیجی تو ماهیتابه.در ماهیتابه رو که برداشتم انتظار داشتم همون لبخند از لای ریش قارچی ببینم اما صحنه قارچ ها معلق و گوشتای ولو شده حتی از شوک ۲۲۰ ولتی هم برام سنگین تر بود . بغضم فرو خوردم و از حربه های میانبر برای رسیدن به مقصود استفاده کردم . تا بعد از ظهرش که تصمیم گرفتم برم پیش یکی از دوستام موقع رفتن هم یکی از مانتو های پارسالو پوشیدیم اما دیدم دگمه جلوش سخت بسته میشه بسکه چاق شدم با خودم گفتم که من دارم میرم شرکتشون مانتو رو که در نمی یارم تازه چون جمعه هستش احتمالاً پکیجاشونم خاموش باشه پس این پلیور رو می پوشم روشو در نمی یارم برای تکمیل تیپ یه جفت کفش پاشته بلند هم پوشیدمو راه افتادم هنوز نسکافه ای که با تعارف زیاد برام درست کرده بود یخ نکرده بود یعنی من همینجوری ماگ رو تو دستم گرفته بودم با نسکافه ام معاشقه می کردم که تلفنم زنگ خورد وا !! خواهرم ؟؟؟!! ما که از صبح سر مانتو کرمه با هم قهر بودیم !!! اونم که اهل منت کشی و این حرفا نیس!!! حتما! دستش اشتباهی خورده منو گرفته . من: بلهههههههههههه یه آقاهه: سلام من ( حتماً باز خط رو خط شده . صدا لطیف ): بفرمایید همون آقاهه: شما خواهر این خانومه اید ؟؟؟ من : آره . چطور ؟ چیزی شده ؟ همون آقاهه دوباره : بعله . این خانوم تصادف کرده تو میدون شهرک من ( بعد از شوک کباب تابه ای دیگه طاقت ندارم . نه خدا اااااااااااااااا - کاش صبحی سرمانتو کرمه اینقدر سرتق بازی در نیاورده بودم . حالا به مامان چی بگم؟؟؟ وای ۱۰ تومانم بهش بدهکارم !! ): کی؟ چی شده ؟ الان کجایین ؟ همون آقاهه : دو سه دقیقه است (صدای دادو بیدادو خواهرم می یاد خوب خدا رو شکر) میدون هستیم زنگ زدیم آمبولانس شمام بیایید من : الان خداحافظ نسکافه و حرکت و لعنت به ترافیک همت تو عصر بارونی دیگه نمیشه زنگ زدم به دوستم که برو سر حادثه تا من بیام به من بگو چی شده خلاصه ۲۰ دقیقه طول کشید که رسیدم به جمع آدمای مهربون و کنجکاو و آمبولانس و ماشین پلیس و دوستم و پرشیا که چراغ خطر و شیشه پشتش کامل شکسته سوار آمبولانس که خواهرم داره غر می زنه که این چه طرز رگ گرفتنه ؟من خودم نرسم .... سوار آمبولانس به سمت بیمارستان و تکونای شدید و وحشتناک اون پشت یعنی من سالم تو اون تکونا اونقدر خوردم به در و دیوار آمبولانسو یکی دو بارم محکم خوردم به آقا پرستاره تو آمبولانس وای به حال خواهر بیچارم که این کف خوابیده !!!! تا ساعت ۵ صبح باکفشای پاشنه بلندو پلیور وحشتناک داشتم از اتاق سونوگرافی به سیتی اسکن و رادیولوژی و... می رفتم و تخت خواهرم و می کشوندیم و خدا رو شکر صحت و سلامتش واقف شدیم اما تو عمرم کارایی که نکرده بودم اعم از لگن گذاشتن و عشوه های مظلومانه برای رزیدنته که نمی یومد سر تخت خواهرم تا حتی سرم زدن و حتی یه بارم سر رادیولوژه جیغ زدن که آقا هل نده کمرشو درد داره ... اینم از هشت هشت هشت هشت خدا نه نه نه نه رو بخیر کنه اما ضارب ۴ تا جوون بیچاره که احتمالاً داشتم می رفتم دختر بازی و شاید یکیشونم اونقدر تیپ زده بود که ننه جونش بهش گفته دختر کش شدی اونم جدی گرفته و دنده عقب خواسته واقعاً خواهر بیچاره منو بکشه !!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 10:31 توسط کی برد |
|
|
عذاب وجدان
چاخان کردنم واسه خودش عالمی داره ها . خوب این کاریه که به کررات تو روز انجام می دم نه چاخانای گنده گنده ها !! همین خالی بستنای کوچولو مثلاً صبح بیدار می شم به خودم میگم " وای چقدر کار دارم امروز" حالا خودمم می دونم اونقدر هم کارندارم ها همون کارای دیروزه یه جور دیگه مثلاً دیروز سندای بیست و هفتمو زدم امروز سندای بیستو نهمو می زنم یا دیروز رفته بودم کلاس زبان امروز می رم کلاس آنالیز !! یا بعدش می یام سر کار دیگه چاخانای شیطانی هم می بندم برای ملت که من فلانم و فلان کارو دوست دارم و فلان کارو دوست ندارم این نشد که !!! دیروز مراسم ختم پدر بزرگ دوستم بود این بنده خدا که خدا بیامرزدش این اواخر فراموشی گرفته بود و از خونه فرار می کرد به حساب خودش می رفت سر کار اما ملت و می ذاشت سر کار که یکی دو روز بگردنو از یه جایی پیداش کنن و برش گردونن خلاصه دو سه روزه که رفته اون دنیا و خدا کنه حد اقل حافظه اشو بدست آورده باشه وگرنه خیال کنین تو اون دنیا ببرنش مثلاً بهشت بعدش طبق عادت که من نمی دونم چرا اونایی که فراموشی دارن اینقدر میل به فرار کردن دارن کعنهو بند تمبان احتمالا همش داره چش در بونای بهشتو می پاد یه جورایی از بهشت فرار کنه و نمی دونم لابد بره جهنم یا برعکس! یا یه قلمای ( یا شایدم غلمای) بهشتی می بینه و دستشو محکم می گیره و می خواد ببردش به خورشید خانوم نشونش بده همون کاری که تو این دنیا می کرد و خر یکی رو مچسبید که به خورشید خانوم نشون بده لابد همه کفشای دم در خونه بهشتیارو جمع می کنه می بره تو رختخوابش حالا داشته باشید تو تخت هر آدم بهشتی ۷۰ تا حوری منتظر نشسته و اون حوری های بیچاره باید کنار لنگه کفشا برای پدر بزگ دوستم عشوه بیان!!! خلاصه اگه خدا حافظشو بر نگردونه کل بهشتو بهم می ریزه یا شاید خدای ناکرده کل جهنمو !!! اما خودمونیما وقتی این بنده خدا مرد اونقدر هم ناراحت نشدیم !!! دیروز بعد از مراسم فهمیدم که این دنیا خیلی کوتاهه و اگه کارایی که دلم می خوادو انجام ندم و برم اون دنیا احتمالاً اولین عضو بدن که ازم شکایت می کنه همین عضم تحتانیه که اینقدر تو این دنیا سوزوندمشو دنیا رو براش جهنم کردم !!! به خاطر همین بعد از مراسم با برو بچ رفتیم خیر سرمون صفا سیتی و هی چرخه زدیم و هی چرخه زدیم هی عشوه اومدیم و از سن و سالمون خجالت کشیدیم !!!!!! البته گوشی قشنگمم گذاشتم تو داشپورت و اصلاً نیگاشم نکردم خیر سرم !!! دیگه جونم براتون بگه که آیتم بعدی که وجدانمو داره می خوارونه اونه که دیشب با وجودی که رژیم دارم یک شامی زدم تپل !!! یعنی هر چی اومدم خودمو اغفال نکنم نشد و آنچنان شامی خوردم که هنوزم اثراتش تو معدم هست و فرصت نکرده هضمش کنه !!! دیگه اینکه از وقتی مامانمون دوست پسرومونو دیده و بدش اومده داره برامون همسر یابی میکنه و این چند روز چندین مورد پیدا کرده و من حساب کردم با هر کدومشون یه وعده برم رستوران لااقل عقده های رستوران شیک رفتنمو ارضا کنم اما بعداً دیدم خدا رو خوش نمی یاد تازه خودمم که رژیم دارم حالا چه کاریه الکییییه !!! خلاصه اینکه همون جوری از دور دستی به آتش می زنم و هر کیو که می گن می گم واه واه اون که اصلاً . نمی دونم والله این دیگه یه کم جزو زورکی های والدینه که اینقدر از عذب اوقلی(اوغلی ) موندنمون ابراز ناراحتی میکنن و ... خلاصه دیشب با مادرم مثلاً اتمام حجت کردم که مادر جان بابا دست از سرمون بر دارم حالا نمی دونستم که مامانمو و بابام چند ساعت پیش با هم دعوا کردنو بعد از قسمم دیگه عزم مادرم جزم تر شده !!!! مجموعه اتفاقات بالا داره وجدانمو له می کنه !!!! و وجدان بیچاره هنوز دوام آورده
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 10:48 توسط کی برد |
|
|
امروز از اون روزاست !!
از اون روزایی که می دونی دیشبش مدیرت رفته سفر و قبل رفتنش حقوق این ماهتو داده که لج نکنی و فیش حقوقی بقیه رو صادر کنی. یه عالمه برای امروز نقشه کشیدم بشینم مثه بچه آدم درس بخونم شنبه دوباره باهاس برم کلاس استاده ۴۰ تا تمرین داده .که بدون وهم یاهو رو باز کنم و به هر کی آن شد سلام بدم .که چارقدمو سر کار از سرم در بیارم و هی واسه خودم چایی بریزم و از بیسکوئیتای رو میز مدیرم کش برم.که سیم شنود تلفن دفتر قطع کنم و از تلفن دفتر اصلاً زنگ بزنم خارج مزاحم تلفنی شم. اصلاً از کیفم موچین در بیارم و ابروهامو بر دارم . هوارتا کار دیگه هست که برای امروز گذاشته بودم اما حالا نشستم روبروی مونیتور و هی پیشونیمو می خارونم یه موضوعی پیدا کنم و راجع بهش بنویسم و شما بخونی و هر ده دقیقه یه بار بیام و دنبال کامنت جدید بگردم و به خودم دلداری بدم که خواننده خاموش داری حتماً !!! خلاصه هفت هش ده تا موضوع پیدا کردم که همشون حس همون موضوع رو می طلبه . الان ندارم . الان فقط نوشتن بی حسم میاد. لابد دارم پیر می شم حتماً پیری از همین بی حسی ها شروع میشه از همین بی احساسی ها . یادمه ۵ ساله بودم یه بار با اهل و عیال و فامیل پاشدیم بریم خیر سرمون پیک نیک تو باغ شاخ فامیلمون از همه مایه دار تر بود توی راه طبق قرار قبلی یه گوسفند خریدیم که کلکشو بکنیم و همونجا کلی صفا کنیم اما از همون زمانهای اولیه خرید چهار پا من شروع کردم به گریه و زاری برای عاقبت اون گوسفند و یه جورایی یادمه که اصلاً روم نمی شد تو چشاش نیگا کنم و خلاصه بعدش دیگه یادم نیست چجوری منو خواب کردنو بنده خدا رو به سرای باقی فرستادن اما یادمه ازخواب که بیدار شدم کلهم اون روز چیزی نخوردم به نشانه اعتراض و احساس جریحه دار شدم . اصلاً همین هیجده نوزده سالگیم بار اول عاشق شدم و فکر کنم بار آخر هم همون دفعه بود . اما الان مثه این خانومایی که تو صف شیر وای می ستن و هیچ ضربه ای از زندگی بهشون کاری نیست . بی حس شدم . نسبت به هیچ اتفاقی عکی العمل احساسی نشون نمی دم و همه چیز با عقلم پیش می ره . هر اتفاقی و آنالیز میکنم انگار نه انگار آدمم !!! همین دیشب فهمیدم دوست پسرم که طی هفته پیشش با مامانشو و باباش تور کویر ثبت نام کردن برای این هفته تازه منو هم دعوت کرده بودن و به خاطر اینکه دو روز طول میکشید و "دختر که شب بیرون از خونشون نمی خوابه" نرفتم و عذر خواهی کردم. بجای بلیط من دوست پسرم قراره با یکی از همدانشگاهی های سابقش (جنسش دختره)بره خوب اصلاً یه ذره هم احساساتم درگیر نشد و کل ماجرارو منطقی هضم کردم !! یعنی جهش احساساتم تو ۵ دقیقه خاموش شد و بعد شروع به تحلیل ماجرا کردم . به این نتیجه رسیدم اگه منم از طرف یه نفر شام دعوت بشم بیرون برای اینکه اون شام مفتکی حیف نشه (مثه بلیط) پس اشکالی نداره .من مثه اون میگه یه تار موتو باکسی عوض نمیکنم یه تار موی نداشته دوستمو با هیچ کس عوض نمی کنم یعنی اونقدر مو نداره که من بخوام این دست و دلبازی ها رو بکنم !!! و الانم احساسم جریحه دار نیست حتی غرورم هم ارضا شده . یعنی از اولم درگیر این ماجرا نشد!!! بده ها !!!عین سنگ شدم !!! قبلنا بهتر بودم . آی زیر ۲۵ سال آی که عاشقی و حرص می خوری آی که پر انرژی هستی فکر میکنی می تونی دنیا رو زیر و رو کنی دنیام برات شیشکی می کشه آی که فکر میکنی زیر بار فشار زندگی داری می ترکی آی که یه پسر برنزه با صورت استخونی و شیکم ۷ تیکه و بوی خوب می بینی آب از لک و لوچت راه می افته آی که مهمونی دعوت شدی و لباس درست نداری بپوشی آی که پارنرت هیزه و غصه می خوری آی که محدودی آی که صورتت جوش زده ناراحتی آی که قبض تلفنت زیاد اومده ناراحتی آی که نگران درس و استادو ودانشگاهی ... قدر این حالتاتو بدون اصلاْ یاد من بیفت که دارم به این حالتت غبطه می خورم که هیچ چی تکونم نمی ده نگام به همه چی عین کمد شده . فکر کنم اینا بیشتر علائم یه جور افسردگی کُمُدیسمیه تا پیری!!!! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 10:5 توسط کی برد |
|
|
ملاقات با مادر
دختر باید نجیب باشه !!! طبق این قانون تصویب شده کل خاندان. ما هر غلطی بیرون از خاندان می کردیم و می کنیم و بجاش تو فامیل رسماْ ادای دختر های نجیب و در می آریم کار به جایی رسیده که حتی کارهای غیر مورد دارم اصلاْ تو جمع های خانوادگی عنوان نمی کنیم نکنه توش یه مسئله غیر اخلاقی در بیاد!!!! با این وضعیت کم کم دارم مانیک میشم اما همچنان این نهضت رو ادامه می دم و اما داشته باشید آدم بخواد تو این موقعیت مثلاْ دوست پسرشو ببره به مامانش معرفی کنه که چی؟ مثلاْ مامان آدم بفهمه که این دو سال اخیر وقتایی که ادکلنشو می زنم یا چه می دونم کفشای خواهرمو می دزدم کجا می رم و با کی می رم بیرون یعنی این غلطا عمراْ به ریخت و قیافه من نمی خوره پیشنهاد از طرف خود شخص شخیص دوست پسرم بود که "اگه اشکال نداره با مامانت مستقیم آشنا بشم" نه اینکه هی هی هی بگه هاا فقط یه بار این حرف از دهنش پرید بیرون و هر کاری کرد رفع و رجوعش کنه موفق نشد و ما ول کن نبودیم و بالاخره این قرار رو برگزار کردیم حالا داشته باشید که کل جریانو تو یکی دو هفته کم کم به مامانم حالی کردم که یه موجود صاحب ش..ل همچین از بقیه بهم نزدیک تره و اگه بخواهی میشه ببینیشا!!! که عکس العمل مامانم رسماْ یه نگاه سرد و بی محتوی بود که با همه بی محتوی ییش معنی اینکه "بیشین بینیم دختره پر رو "رو توش می خوندم و فهمیدم باید از خیال مادر با مانتو پلنگی و دستکش و عینک دودی به همراه دختر تو رستوران اسفندیاری در حالی که مرد خوش قیافه با کت و شلوار و ساعت و ادکلن بولگاری روبروش نشسته و به هم لبخند معنی دارتحویل می دن و از ملاقات همدیگه خوشوقتنو فراموش کنم اما همچنان این زندگی یکنواخت و بی هیجان ما رو به یه ملاقات یهویی تشویق میکرد تا اینکه پنج شنبه قرار شد با مامان مذکور و خواهر گرام بریم همین سینمای در خونه که البته قابل ذکر است که این سینما همچین چسبیده به خونه دوست پسر ما که البته این سینماهای جدیدو که دیدین آدم نیت کنه بره سینما اونقدر سانسهای پسو پیش از فیلمای مختلف عرضه میکنن آدم دست خالی بر نمی گرده خلاصه ۳ تا بلیط فیلم بی پولی ساعت ۷ خریدیم و یه نیم ساعتی تو همون پاساژ که سینما توش هست چرخیدیمو چیبس فنری زدیم به بدن در همین حین دوست پسر ما زنگ زد که چطوری و خوبی و کجایی و من رسیدم خونه و ااااااااااااااااا اینجایید میخوای الان بیام ؟؟؟!!! حالا چی بپوشمو کدوم کفشو ای وای چی بگم و کجا وایسمو ... خلاصه درد سر نکشید که من ۲ ساعت تو اون سالن قشنگ سینما کشیدمو هیچی از فیلمم نفهمیدم یعنی اگه به جای فیلم بی پولی چه می دونم شعله رو هم پخش میکردن و بسنتی برام رو شیشه ها قر می داد من همونطور چشامو گرد کرده بودمو به پرده سینما خیره می شدم و نمی فهمیدم چه خبره ؟؟!! تا اااااااااااااااااا ۹ که فیلم تموم شد و ما م با یه کیسه پوست پفک و آب میوه و چیبشو شکلات و مانتو های چروک از پشت و قیافه ها باد کرده همراه با جمعیت علاقمند به سینما از سالن پریدیم بیرون و دوست پسرمو با همون لباسایی که قرارمون بود و حالتی که گفته بودم وایسه دیدم دیگه داشته باشید منو که تابلو میگم اااااااااااااااااااااااااااااااااااا مامان چیز!!!!! جلو میرمو سلام میکنم و دوستمم بنده خدا هول کرده سلام میکنه و مامانم که اصلاْ تو این باغا نیست فکر میکنه یه دوستی آشنایی همکاری چیزیو دیدم وای میسه که سلام علیک کنه و بعد از سلام و اینا تازه می فهمه که در چه دامی افتاده و نگاههای معنی دار میکنه و میپرسه اینجا چه میکنید ؟؟؟و دوست پسرم که قبلش رفته و سانسای سینما رو حفظ کرده میگه برای سانش ۹:۱۵ دو خواهر بلیط دارم و خیلی از آشناییتون خوشحال شدم !!! و خداحافظی ها و جدا شدن و کله من که ۱۸۰ درجه چرخیده و دوستمو نگا میکنم اونم حالتشو حفظ کرده و سرشو تکون میده و مامانم شروع میکنه که ااااااااااااااااااه چقده کوتاه بود شبیه مجید خاله بودو نه اصلا مگه محسن عمه چشه به این خوش قدو بالایی و یا پسر سوسن جون که هم تحصیل کرده تره و خوش تیریپ تر و جمعش کن و اصلاْ حرفشم نزن این معلوم بود داره کچل میشه و یکی دو سال دیگه تاس تاس میشه آبروم تو فامیل می ره و خودت می دونی من نظرم همینه و تغییر نمی کنه واه واه ... حالا داشته باشید که دوستای دوست پسرم که دو تا ماشین پر نشستن و چند متر اونورتر منتظرن ببینن آخر ماجرا چی میشه و بعدش با هم شام برن بیرون من بیچاره که نمی دونم به دوست بی نوام بگم مامانم چی گفت؟؟؟!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 9:11 توسط کی برد |
|
|
من موندمو خونه
من یه برادر فینگیلی دارم جیییییییییییییگر. از لحاظ هیکل به لاغری پینوکیو قد و بالایی هم نداره همش ۱۸ سالشه ها اما فکر کنم دختر کشه !!!!!!! (خوب داستان سوسکه و دست و پای بلوریه) اما خداییش اخلاقش باحاله البته بغیر از اون موقع هایی که هورمونای نوجوونیش می ترکوندشو اعصاب معصابش به هم میریزه . این فینگیل خونه ما اولین شکست عشقیشو ۱۵ سالگیش خورده و اونم با یه دختر ۷سال از خودش بزرگتر که آچ مز کرده بودش از اون موقع هم پای عشق و عاشقی که وسط می یاد آه هایی می کشه جان سوز!!!!!!!!!!!!!! یعنی از اولم این بچه زود بزرگ شد اما این بزرگ شدنش ربطی نداشت به اینکه مامان بنده شبا قبل از خواب برای این دردونه بیسکوییت تو خامه نخوابونه و صبح شیر قاطیش نکنه و با این صحنه رمانتیک لیوان به دست بیدارش نکنه یعنی مادر ذکور پرور بنده تو هر زمینه ای نسبت به این دردانه ش..ل خانواده احساس و رفتار متفاوتی بروز می دنا !!!! و همینجوری براش ضعف می کنن!! حالا تصور کنید این چراغ پر مصرف!!! خانه بزنه و دانشگاه شهرستان قبول شه البته فکر نکنید آقا پسر ما اهل درسو ایناستا !! این برادر ناناز من معدل خوبی داره اما از خدا که پنهون نیست از شمام پنهون نباشه که تههههههههههههه تقلب سر امتحانه!! کنکورم شاهکار نکرد که بعد از ثبت نام تو پیش دانشگاهی ۵ میلیون تومانی مکانیک آزاد شهرستان قبول شد( همه اینا رو میگم اما خودم عاشقشمااااااااااااااا) . داشته باشید از روز قبولی چه مراسم های عزاداری در منزل ما برگزار نشد که بچم تک و تنها کجا بره ایم مراسم همینطوری بووووود تا روز ثبت نام گل پسر که با بابام رفتن ثبت نام و معلوم شد کلاساشون از ۱۱ مهر شروع میشه دقیقاْ از همون روز یکه برگشتن و این خبر منتشر شد مادر بنده بود که هر روز طبق برنامه به خرید کنسرو و لحاف و لباس و لوازم و ... البته همراه با مداحی و نوحه سرایی شخص محترم خودشون !!!!! گاهاْ اشک ریزی های پنهانی و بغض های ناگهانی خلاصه تا دیروز که این نصفه برادر من می خواست بره و ۷ تا چمدون ریز و درشت آماده و همینطور ریز و درشت فامیل آمده بودن مراسم گود بای پارتی البته این سیل عظیم جدا از جمعیت دوستان ۱۸-۱۹ ساله برادرم که همشونو خیلی دوست دارم بودن یکی از همین پسرای ۱۸ ساله یه بلوز مشکی پوشیده بود و رو به سوگلی خونه ما میگفت " به جون داداش تا هفته دیگه برگردی این لباسو در نمی یارم" یاد جوونیمون بخیر
پانویس: این مطلبو هفته پیش قبل از قطع شدن دوباره اینترنت دفتر نوشته بودم ثبت موقت بود انگار می خواستم چیزی اضافه کنم اما الان یادم نیست درحال حاضربنده در کافی نت پاساژ دم خونه در فشانی میکنم |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 13:57 توسط کی برد |
|
|
تو این مملکت باید ...
جای سه نقطه هر چی می خوایین بذارید . چرا؟؟؟؟!!! الان می گم . چهارشنبه اول مهر بود من خوشحال پای نت که تلفنم زنگ خورد خانومه : سلام علیکم سر کار خانم (اسم من ) خانم من : (صدای لطیف کرده) سلام بفرمایید خواهش می کنم خانومه : شما سال ۸۶ فرم پر کرده بودید آموزش و پرورش جهت تدریس اینجا بود که سلول های خاکستری یه تکون خوردن یادم افتاد این از اون آشایی که مامانم برام پخته بسکه عشق به معلم بودن و معلم کردن ما داره که "مادر جان شغل برای خانوما فقط معلمی" من : (صدا لطیف تر) بله بله . تدریس ریاضی ( چون رشته ام ریاضیه ) زبان ( تا لسن ۲ کتاب زبان خوندم) فیزیک ( چون رنگ جلد کتابش یادمه ) خانومه : اینجا نوشته سابقه تدریس هم دارید من : ( در حال اسهال شدن ) البته این فرم ۲ سال پیش پر کردم الان رزومه نه نه سابقه کاریم تغییر کرده (ته تدرس من حروف الفبای انگلیسی به بچه ها مهد کودک بود و یه عالمه تدریس خصوصی از سر بی پولی و چرا تو آموزشگاه کنکورم با بچه ها عصبی و پشت کنکور تست می زدم اونم دوره دانشجویی) . . . خانومه: پنجشنبه صبح ۷:۱۵به همین آدرس که خدمتتون دادم با فرم کامل اسلامی برید خدمت خانوم فلانی برای تدریس پایه پنجم !!!!!!! و خداحافظی ها این بود که پنج شنبه صبح هر چیزی که بوی اناث بودن می داد از خودم دور کردم با چادر کرپ مامانم که فقط تو ختم ها می پوشه داشتم تو راهرو مدرسه بوی خوش مهر و استنشاق می کردم و صدای از جلو نظام و اولی یا کوچولو انه و عزیزن دومیا خانومو مهربونن و... مدیر که تو مدرسه هم چادر سرش بود من که چادر کرپ و با دو تا دست محکم زیر چونه ام نگه داشته بودم اگه در می رفت عمراْ نمی تونستم جمعش کنم و یه خانوم تپل با مانتو چهار خونه سفید مشکی و یه روسری بزرگ سفید با یه کلیپس موی گنده زیر چونه و لبخند استرس زا. سه تایی وارد کلاس شدیم ۲۸ تا دختر با مانتو صورتی پریدن بالا گفتن بر پا حالا داشته باشید مدیر چروکیده که چی می زره . " سلام بچه ها طبق برنامه آقای رئیس جمهور عزیزمون!!!که از نیروهای جوون استفاده میکنن مام تصمیم گرفتیم که امسال از این سیاست پیروی کنیم از کمک خانوم (من) استفاده کنیم به خاطر همین از امروز بجای خانوم ( کپل مانتو چهار خونه ) از حضور خانوم ( من ) استفاده میکنیم و امسال معلمتون هستن !!!" یهو ۲۸ تا بچه پر رو تو چشای من گفتن "نهههههههههههههههههههههه ...خانوم ( کپل مانتو چهار خونه ) نرین "خانومه کپل مانتو چهار خونه باز لبخند استرس زاشو تحویل داد و گفت " بچه ها ما که از هم دور نمی شیم من امسال ناظمتون میشم و تو حیاط همدیگرو می بینیم تازه این زنگم می یام پیشتون می شینم " منو می گین همینطوری به خاطر مرخصی که سر کارم نگرفته بودم و الکی غیبت کرده بودم و بوی گند اول مهر و مدرسه اسهال بودم دیگه این زنیکه سر کلاس بشینه !!! خلاصه مدیر بیرون رفت خانومه کپل مانتو چهار خونه رفت ته کلاس و نشست و ۲۸ تا بچه پر رو که هی بر میگشتن روبهش که خانوم شما بمونین . حالا داشته باشین من همون فرمت دو تا مشت زیر گلوم چادر نگه داشتن حفظ کرده دارم کل ماجرا رو تماشا می کنم و دعا میکنم که زودتر از خواب بیدار شم اما گویا همش راست بود . خلاصه دیگه سر کلاس چادر رو در آودم و نیشمو برای بچه باز کردم و یه نیم نگاهی به ته کلاس انداختمو گفتم خوب بچه ها امسال ایشالله با هم درس می خونیم و من قبل از اینکه معلمتون باشم دوستتونم ( تو دلم که چه غلطا تو ... می خوری ) حالا برنامه درسیتون چیه ؟ یهو ۲۸ تا کاغد اومد جلوم یکیشونو گرفتم و دیدم خاک بر سرا هر روز صبح قرآن گذاشتن!!!!! گفتم خوب کتاباتونو در بیارین که با هم با نام خدا شروع کنیم و حالا هی الکی چشم می خوره به همون زنیکه ته کلاسو و نفسم بند می یاد کتاب قرآنشونو باز کردم اول کتاب قبل از درس اول احمدالله بود حالا داشته باشید درس اول که راجع به حروف مقطعه که دیگه حتی سعی نکردم بهش فکر کنم چون مطمئن بودم دیگه یادم نمی یاد این چیه؟ خدا رو شکر که این سوره هرو حفظ بودم خلاصه گفتم بچه ها بیایی با هم همین سوره ر و بخونیم کی بلده بخونه انگشتا بالا خوب بفرمایید و ... -تموم شد؟ چقدر زود هنوز که یه عالمه مونده تا آخر زنگ !! -خوب بچه ها یه نفر دیگه بخونه ببینم . -نه اینطوری همه هم یه بار بخونن زنگ تموم نمیشه - کافیه خوب حالا من براتون معنیش می کنم که خیلی خیلی مهم و قشنگه بسم الله الرحمن الرحیم یعنی چی بچه ها به نام خداوند بخشنده و مهربان ـ یه ربع تموم در مورد بخشنده و مهربان حرف زدم خلاصه رسیدیم به ایاک نعبد و و ایاک نستعین که هر چی فکر کردم معنیش یادم نمی یومد دیگه زرد کردم سرمو بالا آوردم با خانومه ته کلاس چشم تو چشم گفتم کی می دونه معنیه این آیه رو ؟؟؟ همه مثه بز ..کسی نمی دونههههه ؟؟؟؟؟ بازم نگاهای سرد نفسی کشیدمو گفتم: ای بابا قرار نشد که همش من بگم اصلاْ اینطوری قبول نیست شنبه معنی کل این سوره رو یاد می گیرین اون موقع در موردش با هم حرف می زنیم یاد استادای دانشگاه بخیر. - انگشتا اومد بالا - بگو عزیزم . خانوم تکلیفه ؟ بله عزیزم تکلیفتون یاد گرفتن معنی این سوره است ۲۸ تا دفتر چه یاد داشت از تو کیف در اومد شروع کردن به نوشتن !!!! دیگه از خودم بدم اومد یعنی گفتم گور بابای زنیکه مانتو چهار خونه - خوب بچه ها کتاب هاتون و ببندین که ببینم چه درسیو بیشتر دوست دارین؟؟؟ چی نقاشی ؟ خیلی خوب امروزم که نقاشی داشتین لوازم نقاشیتون و در بیارین که با هم نقاشی بکشیم و عکس یه بز رو تخته سیاه کشیدم و نیش بچه ها باز شد خانوم قشنگه!!!! خیلی خوب شمام شروع کنین دیگه . یه انگشت رو هوا ـ بگو عزیزم . خانوم ما نمی تونیم . چرا ؟؟؟ خانوم ما تواناییشو نداریم ـ جانم!!!! این دیگه جدید بود - بشین بکش می تونی خلاصه زنگ اول و دوم و سوم نقاشی کشیدم و بازی کردیم و خندیدیم گرچه از همون اولش تصمیم گرفتم بیام کله کچل رئیسمو ماچ کنم و برگردم سر کارو زندگی خودم اما کلی غصه خوردم برای بچه های بیچاره و محیط مضحک مدرسه !!!! عجب فرهنگ بیخودیه تو این مدرسه ها!! البته که باید مدرسه هامونم به همه چیزمون بیاد !!!! پانویس : ببخشید اینقدر دیر آپ کردم اینترنت دفتر قطع بود . خلاصه آخرش با شاگردای یه روزه ام حسابی اخت شدم حیف اون بچه ها حیف بچگی های ما |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 10:38 توسط کی برد |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مربوطه به خاطرات و روزمرگی های من که یه کم نمک خرج کردم بجای روزمرگی نوشتم روز مزگی باشد که مورد توجه دوستان مجازی قرار گیرد
|
| پیوندهای روزانه |
|
مهندس خسته خانومانه عاشقانه های شوک آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 |
| پیوندها |
|
امیر و نیایش هاش سرخابی و زندگی قشنگ صبا و عطر بهار نارنج دگم فرهیخته یا فرهیخته دگم آرزو و روزنامه باحالش یک عدد عروس خانوم مملی که حیف شده |
|
RSS
|